اجلاس داووس و کنفرانس مونیخ و سرنوشت نظم جهانی
اجلاس “مجمع جهانی اقتصاد“ در روزهای ۱۹ تا ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ برگزار گردید. “کنفرانس امنیتی مونیخ“ در روزهای ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۲۰۲۶ در شهر مونیخ برگزار شد.
در اجلاس ۲۰۲۶ داووس بیش از ۳ هزار نفر از رؤسای کشورهای مختلف، از جمله ترامپ، صاحبان سوپر کنسرنهای بینالمللی و شخصیتهای جهانی با شعار “روحیه گفتگو“ حضور داشتند. در این اجلاس ترامپ از موضع خود دال بر اشغال نظامی گروئنلند و اعمال تعرفههای سنگین به کشورهای اروپائی که از دانمارک پشتیبانی میکنند، عقب مینشیند ولی بر اشغال گروئنلند تأکید مینماید. برخورد تحقیر آمیز رئیس جمهور آمریکا به کشورهای اروپائی به تشدید تضاد آمریکا و اروپا در همین کنفرانس میانجامد. در بحث تعرفهها و جنگ تجاری تضاد کشورهای اروپائی با آمریکا به اوج میرسد و نشان میدهد که همکاری و تعامل کشورهای سرمایهداری در جهان نسبت به سال قبل سستتر گردیده و تنش جهانی افزایش یافته است.
بحث دیگر این اجلاس یافتن راهکارهای همه جانبهتر برای استفاده از وسائل تولید مجهز به هوش مصنوعی و جانشین کردن آن با نیروی کار انسان متخصص در تولید است. این بحث از یک جانب راههای نوین جهت تشدید استثمار نیروی کار انسانی و از جانب دیگر بیکارسازیهای گسترده نیروی کار “زائد“ را بررسی میکند. در عین حال اعضای شرکت کننده در مورد محیط زیست که یکی از بزرگترین معضل جهانیست، به هیچ توافقی دست نمییابد.
کنفرانس مونیخ یکی از مهمترین نشستهای سالانه امنیتی جهان است که سرمایهداری آن را تحت قانون“ تعامل با یکدیگر و نادیده نگرفتن همدیگر“ هر ساله برگزار میکند. در این کنفرانس بیش از ۱۰۰۰ شرکت کننده از ۱۱۵ کشور از جمله ۶۰ تن از رأسای دولتهای جهان گردآمدند. با وجود این که از نظر وظائف بین این دو نشست تفاوت بارزی به چشم میخورد ولی میتوان کنفرانس مونیج را در واقع ادامه اجلاس داووس تلقی نمود.
مارکو روبیو در این کنفرانس تلاش کرد از تضاد تشدید شونده آمریکا و اروپا که در اجلاس داووس با شفافیت ظاهر گشته بود، بکاهد. ما در اینجا مهمترین بخشهای سخنرانی او در کنفرانس را میآوریم: «ما امروز اینجا گرد آمدهایم بهعنوان اعضای یک اتحاد تاریخی، اتحادی که جهان را نجات داد و تغییر داد ... سازمان ملل هنوز پتانسیل زیادی دارد تا وسیلهای برای خوبی در جهان باشد. اما ما نمیتوانیم نادیده بگیریم که امروز، در مهمترین مسائل پیشِرو، هیچ پاسخی ندارد ... برای ما آمریکاییها، خانهمان ممکن است در نیمکره غربی باشد، اما ما همیشه فرزند اروپا خواهیم بود ... ما نمیخواهیم متحدانمان ضعیف باشند، زیرا این ما را ضعیف میکند ... ایالات متحده قصد دارد یک نظم جهانی جدید بسازد ... اگر لازم باشد ما آمادهایم این کار را به تنهایی انجام دهیم، اما ترجیح و امید ما این است که آن را همراه با شما، دوستانمان در اروپا، انجام دهیم.”»
آمریکا میخواهد دوباره جهان تک قطبی را احیا کند. ولی شرایط جهان تک قطبی سابق به طور کامل دگرگون گشته و شرایط دیگری در جهان حاکم است. چین و روسیه، هند و ترکیه به عنوان قدرتهای نوپای امپریالیستی چنین طرحی را نمیپذیرند. استراتزی آمریکا برای ایجاد جهان تک قطبی که خود در رأس آن باشد، عبارتست از ۱- ایجاد آشوب جهانی و نظم فراقانونی یعنی میتوان برای منافع آمریکا هر قانونی را زیر پاگذاشت و هر عمل ضد انسانی را انجام داد. و ۲- پس زدن و متلاشی کردن جنبشهائی که در کشورهای مختلف علیه حاکمیت فاشیسم و سرمایهداری شعله میکشند و القاء این تفکر که شما قادر به تغییر نیستید، ابر قدرت آمریکا و دوست شما وظائف شما را به عهده میگیرد. شما فقط باید آن را تکمیل کنید.
مواضع مارکو روبیو که در فوق بدان اشاره شد به روشنی نشان میدهد که آمریکا تلاش میکند اروپا را پشت سر خود نگهدارد. ولی قادر نمیگردد. در اجلاس داووس آشکار گردید که همکاری و تعامل کشورهای سرمایهداری در جهان نسبت به سال قبل سستتر گردیده و تنش جهانی افزایش یافته است. در کنفرانس مونیخ روشن گردید که این سستی به یک شکاف عظیم تبدیل گشته است.
دولتهای چند دهه اخیر در آلمان در دنبالهروی از سیاستهای دولت آمریکا، نمونه برجستهای از دنباله روی یک دولت از دولت دیگر بودند. ولی امروز صداعظم راستگرای آلمان که با حزب فاشیستی AFD وجوه مشترک قابل ملاحظهای نیز دارد در این کنفرانس جواب روبیو را چنین میدهد: «شما شعار سنگینی برای این کنفرانس انتخاب کردهاید، “در حال نابودی.” و این احتمالاً به این معنی است که نظم بینالمللی مبتنی بر حقوق و قواعد در حال حاضر در حال نابودی است. اما من وحشت دارم که اقرار کنم ؛ ما باید این را با واژهای سختتر بیان کنیم: این نظم، هرچند ناقص حتی در بهترین دورانش، دیگر وجود ندارد.» به بیان دیگر اکنون نظم بینالمللی تابع هیچ قانون بینالمللیای نیست. در ادامه «همه ما وارد عصری شدهایم که بار دیگر به طور آشکار با سیاست قدرت و سیاست قدرتهای بزرگ مشخص میشود» یعنی نظم بینالمللی تابع قدرت است هر چه دولت قویتر باشد، نظم بینالمللی بر محور آن میچرخد. البته این صدراعظم راستگرا دغلکاری میکند. زیرا میداند که نظم جهان از آغاز دوران امپریالیسم بر این قانون استوار بوده است. دو جنگ جهانی برای تعیین قدرتمندترین دولت برپاگردید. و این قدرتمندتر که در سیستم امپریالیستی، آمریکا بود، بزرگترین سهم از ثروت جهانی را به خود اختصاص داد و انگلستان را به پشت صحنه روباند. او چنین ادامه میدهد «اگر پس از سقوط دیوار برلین لحظهای تکقطبی در تاریخ وجود داشته باشد، آن مدتها پیش پایان یافته است.» این موضع آشکار ضد تلاشهای آمریکا برای احیای جهان تک قطبی است. و مستقیماً استقلال اتحادیه اروپا از آمریکا را چنین فرمولبندی میکند «یک اروپای مستقل بهترین پاسخ ما به این عصر جدید است.» و در مقابل سازمان ناتو به رهبری آمریکا، ناتوی جدیدی طراحی میکند «ما میخواهیم یک شراکت ترانسآتلانتیک جدید بسازیم. … شراکت ترانسآتلانتیک دیگر چیزی نیست که ما بتوانیم آن را بدیهی و تضمین شده فرض کنیم.»
در کنفرانس مونیخ ویکتور اوربان، رئیس جمهور مجارستان پس از مشاجره سخت با زلنسکی میگوید: «به همین دلیل اوکراین “نمیتواند“ عضو اتحادیه اروپا شود.» و در شبکه رسمی اجتماعی خود زلنسکی را مورد خطاب قرار میدهد و مینویسد «جناب آقای رئیسجمهور، شما در مسیر اشتباهی هستید. پیوستن به اتحادیه اروپا یک فرایند مبتنی بر شایستگی است. دولتهای عضو شرایط را تعیین میکنند — نه کشورهای کاندیدا.»
ماکرون شفافتر از دیگران موضع میگیرد: «اکنون زمان جسارت است. اکنون زمانِ اروپای قدرتمند است. ... اروپا باید بیاموزد که به یک قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل شود. این امر بخشی از ذات تاریخی ما نبوده است. ... ما باید معماری امنیتی اروپا را بازچینش و بازسازماندهی کنیم؛ زیرا معماری امنیتی پیشین به طور کامل در دوران جنگ سرد طراحی و چارچوببندی شده بود و دیگر با شرایط کنونی سازگار نیست. ... اروپا در حال تقویت و مسلح کردن خود است، اما اکنون باید از این مرحله فراتر رود… اروپا باید به یک قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل شود.»
نخست وزیر بریتانیا نیز تقریباً با مواضع مرتس و ماکرون هماهنگ بود. او گفت: «برای من روشن است که امنیت بریتانیا بدون امنیت اروپا و امنیت اروپا بدون امنیت بریتانیا امکان ندارد. ... ما باید نیروی مسلح خود را بسازیم، زیرا این همان پشتیبان (Währung) عصر ماست. ... و به عنوان اروپا، باید روی دو پای خود بایستیم. ... اکنون وقت دور ریختن سیاستهای خُرد و دغدغههای کوتاه مدت… با هم عمل کردن برای ساختن اروپای قویتر و ناتویی بیشتر اروپاییست.»
“رادوسواف سیکورسکی“، وزیر خارجه و معاون نخست وزیر لهستان نیز روشن و شفاف موضع خود را چنین بیان داشت: «مایلم مهمانان آمریکایی ما بدانند ـ زیرا این موضوع به طور کامل در فضای رسانهای آمریکا بازتاب نیافته است ـ که این دقیقاً اروپاییها هستند که در حال حاضر هزینه این جنگ را میپردازند. سال گذشته، هزینهکرد آمریکا برای این جنگ تقریباً صفر بود. ما در حال خرید سلاحهای آمریکایی هستیم تا بتوانیم آنها را به اوکراین منتقل کنیم. هیچ بسته کمکی در کنگره ایالات متحده وجود ندارد و هیچ چشماندازی برای تصویب آن هم نیست. اگر این ما هستیم که هزینه را میپردازیم، اگر این مسئله بر امنیت ما تأثیر میگذارد و نه فقط بر امنیت اوکراین، پس ما شایسته نشستن بر سر میز مذاکره هستیم، زیرا نتیجه این جنگ مستقیماً بر ما تأثیر خواهد گذاشت.»
سخنان نمایندگان که در فوق بدان اشاره شد به روشنی چند واقعیت را نشان میدهد:
۱- اروپا از وابستگی سیاسی و بخشاً اقتصادی به آمریکا، دور میشود.
۲- اروپا تلاش میکند به صورت یک واحد مسلح قدرتمند جهانی خود را عرضه کند. در این راستا دولت آلمان، فرانسه. و اسپانیا در مورد تقویت قوای نظامی خود به توافق رسیدند و قرار است جنگندههای فعلی خود را با جنگندههای (FCAS) جایگزین کنند.
۳- اروپا میخواهد در وقایع جهانی اثر گذار باشد.
۴- اروپا مایل است ناتوی خودش را سازمان دهد.
به درستی میتوان گفت که سیاست ترامپ در اعمال فشار بر اروپا در جهت تبدیل آن به زائده خود به شکست مفتضحانهای انجامیده است. آمریکای ترامپ بزرگترین و نزدیکترین متحدین خود را با گامهای بلند از دست میدهد، ضعیفتر، منفردتر و منفورتر از سابق، میخواهد نظم نوینی بر جهان حاکم گرداند.
در عین حال اروپا نیز متحد نیست. ذات سرمایهداری رقابت است. دولتهای اتحادیه اروپا یک دست و دارای قدرت یکسان نیستند. تعداد اندکی بر اکثریت فشار سیاسی و اقتصادی اعمال میکند. موضع ویکتور اوربان تضاد کوچکترها و بزرگترها را به روشنی نشان میدهد. او میگوید: «طبیعتاً هر کشوری از حاکمیت خود دفاع میکند، و ما هم همینطور، و اجازه نخواهیم داد که تهدید یا باجخواهی علیه ما اعمال شود.»
مسأله ایران در این کنفرانس به طور جانبی مطرح شد. طرح جانبی مسأله ایران بدین معناست که برای نیروهای بزرگ سیستم جهانی سرمایهداری مسأله ایران یک مسأله مرکزی نیست. چه آمریکا و چه اتحادیه اروپا اختلافشان با ایران برای به زانو درآوردن دولت این کشور جهت عوض کردن جبهه است. آنها میخواهند دولت ایران تابع سیاستهای اروپا و یا آمریکا باشد ولی دولت ایران اکنون تابع سیاستهای ابر کنسرنهای بینالمللی چینی، روسی و هندیست.
آنچه در این کنفرانس مرکزی بود رقابت دو ابرقدرت آمریکا و چین و نقش اروپا در اوضاع جهانیست.
ولی مسأله اوکراین در این کنفرانس بسیاری جدی و مهم طرح گردید. موضع اروپا در تضاد کامل با موضع آمریکا در این زمینه است. ترامپ میخواهد در جریان یک بده بستان با روسیه و به ضرر مردم اوکراین و اروپا جنگ را خاتمه دهد. اتحادیه اروپا به ویژه آلمان، فرانسه و انگلیس مایل هستند با کمک رسانی مالی و تسلیحاتی به دولت اوکراین جنگ را طولانی کنند تا در این روند بتوانند جای آمریکا را در شرایط داخلی اوکراین اشغال کنند، با ایجاد زیرساختهای این کشور حداقل مبالغ پرداختی خود را بازگردانند.
هر دو نشست (اجلاس داووس و کنفرانس مونیخ) بی ثباتی و هرج و مرج اقتصادی و سیاسی بینالمللی را که سعی در پنهان کردنش داشتند، آشکار نمود.
جهان سرمایهداری تقسیم ثروت و سرزمین را بر مبنای قدرت به پیش میبرد. اجلاس داووس و کنفرانس مونیخ سعی بسیار کردند تا این واقعیت را با شعارهای پوپولیستی در پردهای از عوامفریبی بپوشانند ولی در آخر مجبور شدند به این واقعیت اقرار کنند که جهان بر مبنای قدرت بین قدرتمندان تقسیم میگردد و هر قانون دیگری تابع آن است.


